سالهاست كه ذهن من درگیر امنیت، رسانه، جامعه و نسبتِ اینها با زیست روزمره مردم است. این سخن، برای من فقط یك بحث نظری نیست؛ ادامه همان دلشورهها و مشغولیتهایی است كه از سالها پیش در حوزههای مختلف دنبال كردهام: از امنیت ملی و مطالعات اجتماعی گرفته تا رسانه و روایت. امروز هم آنچه بیش از همه ذهنم را مشغول كرده، مساله «تابآوری» است. من تابآوری را در سه ساحت میفهمم: تابآوری معیشتی، تابآوری اجتماعی و تابآوری ادراكی/ذهنی
دو ساحت اول، یعنی معیشت و اجتماع، در جامعه و دولت ما تا حدی تجربههای خودترمیمی پیدا كردهاند. فشار تحریم، بیثباتی و بحرانهای پیاپی باعث شده هم جامعه و هم دولت، در این دو حوزه، نوعی یادگیری و سازگاری پیدا كنند. جامعه یاد گرفته خودش را بازسازی كند؛ از شكلهای مختلف همزیستی، حمایت خانوادگی، صندوقهای خرد محلی، برگشتن به خانههای آشنا و شبكههای غیررسمی بقا گرفته تا شیوههای تازهای كه در بحران، زندگی را پیش بردهاند. دولت هم در این حوزه تجربههایی اندوخته است؛ از سیاستهای حمایتی گرفته تا سازوكارهای جبرانی مختلف. اما آنچه امروز بیش از همه نگرانم میكند، «تابآوری ادراكی و ذهنی» است.
من عمدا از واژگانی مثل «تابآوری شناختی» فاصله میگیرم، چون این مفاهیم آنقدر مصرف شدهاند كه گاهی از معنا تهی میشوند. از دید من، تابآوری ادراكی یك «سرمایه نامریی» است؛ سرمایهای كه در بحرانها خودش را نشان میدهد. این سرمایه را میشود سنجید: ببینیم جامعه تا چه حد به سمت سازگاری میرود، تا چه حد امید به آینده دارد..
تا چه حد احساس عاملیت میكند و تا چه میزان از فروپاشی روانی فاصله میگیرد. اگر جامعه احساس كند حقیقت را میفهمد و قدرت عمل دارد، اگر بتواند آیندهای بهتر را تصور كند، یعنی تابآوری ادراكیاش هنوز زنده است. اما اگر اعتماد فرسوده شود، درماندگی جمعی بالا برود و احساس بیآیندگی غالب شود، آنوقت معلوم است كه این تابآوری دچار بحران شده است. من ریشههای این وضعیت را فقط در امروز نمیبینم. تابآوری ادراكی ما از زمان جنگ آغاز نشده است؛ پیشینه آن به سالها تحریم، بیسامانی سیاسی، سركوب گفتوگو درباره اثرات تحریم و تلنبار شدن مسائل حلنشده برمیگردد. ما به خودمان اجازه ندادیم بهروشنی درباره اثر تحریم حرف بزنیم. درباره خودِ تحریم زیاد گفتیم، اما درباره سازوكارهای مواجهه با آثارش كمتر. این سكوت، این تعویق، این انباشت، امروز به شكل بحران ادراكی برگشته است.
در كنار آن، «قطبیسازی داخلی» و «عملیات روانی خارجی»، كه امروز در نزاعهای سیاسی متجاوزان فهمیدیم كه با پولپاشی سرویسهای اطلاعاتی دولت اسراییل و به واسطه رویافروشان مشوق نزاع در داخل بهویژه از مسیر رسانههای فارسیزبان، نقش مهمی در فرسودن ذهن جمعی داشتهاند. من قطبیسازی از داخل را بسیار خطرناكتر میدانم؛ بهخصوص وقتی «بالانشینان گمراه» با نیروها و تریبونهای متعدد -عدهای كه نمیدانم بر اساس اعتقادشان یا كینه از مردم به دلیل آنكه فرصت قدرتورزی را به آنها ندادهاند- آگاهانه یا ناآگاهانه، آن را تشدید میكنند. در این میان، یك میانه گسترده اجتماعی وجود دارد: مردمی كه ثباتخواه، زندگیخواه و در عین حال تغییرخواه در همین چارچوب هستند، اما نمیخواهند زیستشان قربانی افراطگری شود. این میانه بزرگ، سزاوار امنیت روانی است، نه اینكه مدام زیر فشار دوگانهسازیهای مصنوعی قرار بگیرد. یكی دیگر از جدیترین آسیبها، «شكاف میان روایت رسمی و تجربه زیسته مردم» است. جامعه وقتی میبیند آنچه میشنود با آنچه زندگی میكند فاصله دارد، دچار ناآرامی ادراكی میشود. شكاف میان روایت و واقعیت، شكاف میان واقعیت و انتظار و شكاف میان تجربه و تفسیر، همگی ذهن را از جا میكنند. عامل دیگری كه نباید دستكم گرفت، «اشباع اطلاعاتی» است. من از واژه «اضافهبار اطلاعاتی» استفاده میكنم؛ زیرا امروز جامعه در معرض سیلی از دادهها، خبرها، روایتها و ضدروایتهاست، بیآنكه همیشه امكان راستیآزمایی یا فهم روشن داشته باشد. این وضعیت، ذهن را خسته، حساس و گاه كرخت میكند. در چنین فضایی، تشخیص حقیقت از دستكاری روانی بسیار دشوار میشود.
اعتماد، در این میان، عنصر اصلی است. وقتی اعتماد نهادی فرسوده میشود، تابآوری ذهنی هم پایین میآید. سیاستزدگی، از نظر من، بزرگترین آفت اعتماد است. روایت رسمی اگر بهجای حقیقت، فقط ابزار سیاست شود، جامعه دیگر آن را به عنوان منبع فهم نمیپذیرد. در نتیجه، هم روایت رسمی ضربه میخورد، هم جامعه در اغتشاش ذهنی میافتد. اگر بخواهم از تجربههای جهانی چند درس مشترك بیرون بكشم، به پنج نكته میرسم:
اول، اعتماد: هیچ پیام رسمیای اثر نمیكند مگر آنكه از درون، بر صداقت و اعتبار استوار باشد. اگر بالادستها خودشان به روایت درست و صادقانه باور نداشته باشند، اعتماد عمومی بازسازی نمیشود.
دوم، معنا: جامعه باید بداند برای چه چیزی مقاومت میكند. باید بداند آینده مطلوبش چیست. مقاومت بدون معنا، فرسایش میآورد.
سوم، سواد ادراكی: جامعه باید توان تبیین و تحلیل اطلاعات را داشته باشد. باید بتواند دستكاری روانی را تشخیص دهد. اینجا نقش نهاد علم و انجمنهای علمی بسیار مهم است.
چهارم، مشاركت: مردم نباید خود را فقط قربانی بحران ببینند؛ باید خود را بازیگر بحران بدانند. من باور دارم مردم در تجربههای اخیر، نه تماشاگر، بلكه كنشگر بودهاند.
پنجم، شبكههای حمایتی و ارتباطات انسانی: ارتباطات اجتماعی میتوانند منبع حمایت روانی باشند. این شبكهها در بحران، انسان را نگه میدارند. درنهایت، من نقش رسانه و برساختهای پساحقیقت را بسیار جدی میدانم. اگر بخواهیم تابآوری اجتماعی را بالا ببریم، ناگزیر باید به این سمت برویم كه رسانه چگونه اعتماد جلب میكند، مرجعیت رسانه چگونه به داخل بازمیگردد و چگونه میتوان با مردم صادقانه گفتوگو كرد. من باور دارم باید از جامعه حمایت كرد و حمایت خواست، نه اینكه فقط از بالا برای جامعه نسخه نوشت.
و یك نكته را هم میخواهم روشن بگویم:
جامعه فقط آنهایی نیستند كه به خیابان میآیند (و حضورشان بسیار ارزشمند است). جامعه همه مردمند؛ آنهایی كه در خیابانند، آنهایی كه در كوچه و بازار تردد میكنند و حتی آنهایی كه با فراخوانهای آشوبطلبانه همراه نشدند. همه اینها جامعهاند و باید دیده شوند. اگر سیاستگذاری این واقعیت ساده را نبیند، باز هم شكافها عمیقتر میشوند.